محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

118

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

عزّ و جّل نيامده است ، شما برويد و من ياران را بفرستم و چشم دارم كه خداى عزّ و جلّ مرا چه فرمايد . سعد بن معاذ گفت : اگر چنين است ما از خون تو و از نصرت تو بيزاريم تا به مدينه نيايى زيرا كه تو با ما همى نيايى ، و چون به مدينه آيى آن گاه ترا نصرت كنيم و نصرت تو بر ما واجب شود . پس پيغمبر عليه السّلام گفت : روا است . پس اين روز پيغمبر عليه السلام مىترسيد كه او گويد ما نصرت ترا اندر مدينه كرده ايم اگر خصمى به مدينه آيد ما ترا بر ايشان اندر مدينه نصرت كنيم . چون بو بكر بنشست ، پيغمبر ديگر بار گفتا : يا مردمان ، مشورت كنيد تا چه كنيم و چه بايد كردن . عمر بن الخطَّاب بر پاى خاست و همچنانكه بو بكر گفته بود بگفت . پيغمبر او را نيز دعا كرد و گفت : بنشين . ديگر بار گفت : اى قوم ، مشورت كنيد . مقداد بن عمرو بر پاى خاست ، و او هم از مهاجر بود ، [ 181 a ] و گفت : يا رسول الله ، شمشير زدن از ما و دعا كردن از تو و نصرت از خداى عزّ و جلّ ، و چنان نگوييم كه بنى اسرائيل موسى را گفتند * ( فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ . 5 : 24 ) * تو ما را به دعا يارى كن و از خداى عزّ و جلّ نصرت در مىخواه كه ما خود حرب كنيم . پيغمبر عليه السّلام گفت : نيكو گفتى بنشين كه من خود از نيّت شما جمله مهاجريان آگاهم و به نيّت شما اندر شك نكنم . باز گفت : مشورت كنيد تا چه كنيم . مردمان را درست شد كه بدين سخن انصار را مىخواهد . سعد بن معاذ بر پاى خاست و گفت : يا رسول الله ، مگر ما را بدين كار اندر و بدين سخن اندر به گمانى ؟ پيغمبر گفت : آرى ، من قوت شما مىخواهم و من بدين كار به نيروى خداى تعالى [ ايمنم ] و پس به واسطهء مدد شماام . سعد معاذ گفتا : چه كنيم يا رسول الله ، ما به تو بگرويديم و با تو بيعت كرديم ، و تو به مدينه آمدى و ما ترا بپذيرفتيم و نصرت تو بر ما واجب شد ، جانهاى خويش پيش تو فدا كنيم و خون خويش پيش تو بريزيم ، اگر قريش آيد همان ، و اگر عرب آيد همان ، اگر عجم آيد همان ، و اگر اهل روم و حبشه آيند همان . ما پيش تو ايستاده ايم و ترا نصرت كنيم و با دشمنان تو حرب كنيم ، اگر به مدينه باشى و اگر به صحرا باشى و اگر به آبادانى و ويرانى ، و اگر به دريا و اگر بر سر كوه باشى ما با توايم و از تو برنگرديم تا مرگ .